تبليغاتX
بوی پیراهن یوسف
بوی پیراهن یوسف
سکوت تکیه گاه همیشه ات شده است درست نیست چنین بی صداخلاصه شوی....
upsara

اربعین کنارآقا،


گوشه ی چشمی و...

قطره ی اشکی و...


عطرچفیه رهبرو...............


درنهایت تمام شد..


واینبارنیزباتمام وجودم حس کردم بوی پدررا..........

__________________________________________

دردنوشت:

ای رفته تا فراسوی افق ازین دیار ... باز گرد من به نقطه ی پایان رسیده ام...

غم نوشت:

من اینجا...


در قصه ی خیس این دنیا...


وجودم مچاله شد...


کاری بکن مرد مومن...



نوشته شده توسط هدی در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 || برچسب ها:

upsara

گفتی: برمی گردی


گفتم : کی ؟

گفتی : وقتی لک لک ها بیایند و بوی شکوفه های نارنج از شاخه ها سرریزشود .


گفتم : اگر نیامدی چه ؟


گفتی : مگر می شود باران نبارد ؟


گفتم : نه

گفتی : پس به آسمان ایمان بیاور و رفتی ...

نمی دانم تا کی باید شبحت را در چهارچوب در تصور کنم و با رویایت دست هایم

را گرم نگه دارم ؟


هر شب کنار پنجره می نشینم تا بیایی و برایم خط بنویسی ...

سرخ، آبی، سبز، کلمات را وقتی مینوشتی هر کدام اناری میشد و

توی آسمان ابر و بادها چرخ می زد.

وقتی خط می نوشتی پرستوها ردش را می گرفتند تا در گردباد مسیر کوچ را

گم نکنند و من دلواپس

دست هایت بودم که مبادا همراه آن ها برود و دیگر برنگردد.

یادش بخیر ! آن شب ستاره و آرزو، قلم و کاغذ گرفته بودی و با جوهر سرخ

می نوشتی :


گفته بودم چو بیایی، غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود، چون تو بیایی

گفتم : چرا ؟

به قوهای وحشی دوردست اشاره کردی و گفتی :

فردا خط سوم را می نویسم.

از حرفهایت سر درنیاوردم. می دانی که من زبان پرنده ها را نیاموخته ام و هروقت خواسته ام آوازی

بخوانم به لکنت افتاده ام .

یادت هست ؟ بچه که بودیم قاصدک ها را هوا می دادیم تا سلام ما را به خدا

برسانند.


من هنوز بچه ام و قاصدک ها را هوا می دهم تا گریه هایم را تازه کنی ...

همسفر قدیمی !

من زیر سنگینی نگاه مردم خم شده ام و زنبیلم مثل تابوت آرزوهایم خالی

مانده است.


نم تشنه ی ماه است و حسرت را با دندان بر لبم گره کور می زنم.

اما تا کی ؟

آخر از آن وقت که تو رفته ای دختران شمال شهر چفیه را طور دیگری معنی

می کنند و باجه تلفن پر از

قرار ملاقات شده است.

نمی دانم اگر مرقد آقا آغوش نمی گشود، اصحاب صفه ی انقلاب، شب ها

کجا می خوابیدند ؟

ناراحتت کردم نه ؟! اما واقعیت دارد ...

تو را به خدا بگذار با نام گل های صدایت بزنم و عاشقانه ترین کلمات را به کار ببرم ...


نمی دانم چرا سهم من از تمام پنجره ها رویایی بود که با چمدانت به سفر رفت

و از کفش هایت

" چرا غروب " در جا کفشی باقی ماند ؟

حرف های زیادی برای گفتن مانده، اما به سراغ هر واژه که می روم حقیر

می شود و در جوی روزمرگی


آینه تکرار خاطراتی می شود که مرا از تو می گیرد و تو را از من ...

آیا چشمه ای را می شناسی که عطش خواستن های مرا تاب بیاورد و

قایق کاغذی شعرهایم را تا

رودخانه بکشاند ؟

من که چشمم از این چشمه ها و چشم ها آب نمی خورد، بهتر نیست

شعرهایم را گریه کنم در

مهتاب ؟!

ماه حتما خواهد دید و برایت گزارش محرمانه ای خواهد فرستاد ...

لطفا بگو خط سوم یعنی چه ؟

نگو که بر می گردی... من واژه بازگشت را از تقویم کلمات کنده ام و روی

انتظار خط قرمزی کشیده ام.


من فقط پنج شنبه ها را باور می کنم، چون آخرین
روزخداست ...

حالا دیگر چه لک لک ها بیایند و چه نیایند من به خطوط متورم سنگ

 قبربی نام ونشانت عادت کرده ام ...

باور کرده ام که خط سوم همین "هوالشهید" است ...


نوشته شده توسط هدی در تاريخ پنجشنبه هشتم دی 1390 || برچسب ها:

کاش جایی بود تا دلتنگی هایم را به باد می دادم و


انقدر دردهایم را هوار می کشیدم

که ...

اماهمان راهم ازمن دریغ کردی...


نوشته شده توسط هدی در تاريخ چهارشنبه هفتم دی 1390 || برچسب ها:

.:. بابای ماست خامنه ای...
.:. هوالشهید...
.:. آه ازاین دریغ همیشگی...


بیست تمپ دات کام ، طراحی اختصاصی قالب های وبلاگ به صورت رایگان
Copyright 2011 By 20Temp.com Allright Reserved :.: Free Template and Photoshop Tools

ساخت كد آهنگساخت كد موزیک آنلاین